کودکی............
بر درخت اقاقیا تکیه میدهی
و برگها می ریزند
برگها کوچک و زرد پناهت میدهند
ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید
و پنجره هایی که هر روز با حجم تنهـایی آدم
شکلی دوباره می گیرند
با شانههای خمیده تکیه میدهی و نگاه میکنی
صدای تابی که آرام، میآید و میرود
میآید و میرود...........
کودکی تاب خورده است و رفته است
با گیسوانی لرزان در باد....و تو
تو هنوز نگاه میکنـی به رد گامهایی که بر شنها دویده اند
بر شنها میدوی امَا،امَا کودکی باز نمی گردد!!!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!
روح من کم سال است.
روح من بیکار است.
روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد.
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه قیقت دارد.
پ.ن: من...
... :(
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش من بودم که می دویدم.
هستی اش در من ریشه داشت....
همه ی من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟8->
نگرانی ها و اضطراب های ما ناشی از غفلت و بی توجهی ما نسبت به آن قدرت بی کران است
پ.ن : اما... شکر