دعا

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود
منتظر...
ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چهاراه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد.
رفت
پس چراغ راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های سبز کهکشان سبز شد.
او از این طرف... دعا از آن طرف
در میان راه
با هم آن دو روبرو شدند
دست تو ی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند...

برف ها کم کم آب می شود   شب    ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هرکسی        رفته رفته      توی راه مستجاب می شود.... 

عرفان نظر آهاری 

پ.ن : کاش همینطور باشه که میگه! باز هم شکر...

نظرات 5 + ارسال نظر
ادیب پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 05:22 ب.ظ http://www.mradib.blogsky.com

با عرض سلام و خسته نباشید
وبلاگ خوبی داری اگه موافق هستی با هم تبادل لینک کنیم
اگه موافقی منو با اسم //{ دانلود نرم افزار و اخبار کامپیوتر }// لینک کن بعد خبرم کن تا منم لینکت کنم ؟
متشکرم – موفق و سربلند باشید
به امید دیدار

پرهام پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 05:29 ب.ظ http://parham-blog.blogsky.com

سلام وبلاگ خیلی خیلی قشنگی داری به وبلاگ منم سری بزن و اگه خوشت اومد نظر هم بده

شیما پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 06:54 ب.ظ

کاش :)

سارا پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:35 ب.ظ

اگه اون خدایی که من می شناسم..:)8->

مهیار یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:54 ب.ظ http://kimiagar.blogsky.com

قشنگ بود

ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد