بیخودی به دست آمده بودی
بیخودی از دست رفتی
نفهمیدم از کدام آسمان
صاف افتادی توی دامنم
نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد
نه آسمان مرا یاد کسی
نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم
یا رفتنت را مات بگریم
باد آورده را باد می برد؟ قبول
دلم را که باد نیاورده بود!
تمام نکته اش همون جمله ی اخره.
تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو اتیشه
خودت پلکامو میبندی
و این قصه تموم میشه
...نمی دونم...